دِلـــــآرامــَـــم🫰🏻

سلام و رحمت

ای زیباترینِ زیباترین ها🤗

ای محبوب ترین☺️

ای آقاترین👑 ای کسی که غیرت در شما معنا پیدا میکند🌝

ای دلبر ترین🥹

من مهموم هستم و تو محبوب

هرزمان که یادت میکنم دلم میخواهد به قربانت بروم

تصدقت شوم ای که وجودت مایه ی دلآرامیِ من...

دلم میخواهد مدام به قربانت شوم

و تمام وجود خودم و خودت را سرشار کنم از کلمات محبت آمیز

اینقدر از کمالاتت بگویم

اینقدر زیبایی های وجودت ، اخلاقت، منشت ... را به رخ بکشم و با حس غرور تعریف کنم و لذذذت ببرم ...

ماشاالله لاحول و لاقوة الا بالله العلی العظیم

ای محبوبِ تماشاییِ من😍

ولی بعد از همه ی این افکار به یک بیت شعر میرسم...

محرم به دلت بودم و محروم ز دیدار

یک "واو" میان من و تو فاصله انداخت...

#همانقدر که نمیدانی...

نــَـفَــس زَنــٰــانْ

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی

نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت.

پس با کسی بمان که نصف راه را

به سمتت دویده باشد...

آهــــوی حِیــــران

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی

بشنود دوستش از نامزدش دل برده

مثل یک افسر تحقیق شرافتمندی

که به پرونده جرم پسرش برخورده

خسته ام مثل پسربچه که در جای شلوغ

بین دعوای پدرمادرِ خود گم شده است

خسته مثل زن راضی شده به مهرِ طلاق

که پر از چشمِ بد و تهمتِ مردم شده است

خسته مثل پدری که پسر معتادش

غرق در درد خماری شده فریاد زده

مثل یک پیرزنی که شده سربار عروس

پسرش ، پیشِ زنش ، بر سرِ او داده زده

خسته ام مثل زنی حامله که ماه نهم

دکترش گفته به دردِ سرطان مشکوک است

مثلِ مردی که قسم خورده خیانت نکند

زنش اما به قسم خوردنِ آن مشکوک است

خسته مثل پدری گوشه آسایشگاه

که کسی غیر پرستار سراغش نرود

خسته ام بیشتر از پیرزنی تنها که

عـــــید باشد ... نوه اش سمت اتاقش نرود !

خسته ام ! کاش کسی حال مرا می فهمید ...

غیر از این بغض که در راهِ گلو سد شده است

شده ام مثل مریضی که پس از قطع امید

در پی معجزه ای ... راهی مشهد شده است

تـَـمــٰــامِ مـٓـن ♡

محبوبم

هر شب تصمیم می‌گیرم تمام خاطراتت را پشت سر بگذارم، می‌خواهم از یاد تو عبور کنم، از تمام خیابان‌هایی که بوی حضورت را دارند، از تمام واژه‌هایی که ناخواسته به نامت ختم می‌شوند... اما صبح، پیش از آنکه حتی نفسم را تازه کنم، یادت از راه می‌رسد، آرام، اما قاطع.

درست همان لحظه‌ای که فکر می‌کنم فراموشت کرده‌ام، نامت میان تپش دلم می‌لغزد، مثل نوری که خودش را از لای پرده‌ی بسته هم می‌تابانند. گویی در من زندگی می‌کنی، نه در ذهنم... در ضربان قلبم، در سکوت نگاهم، در هر گوشه‌ی بی دفاع احساسم.

و من می‌مانم و عهدی که هر شب می‌بندم و هر صبح می‌شکنم... با لبخندی تلخ و یادی که انگار هرگز قرار نیست تمام شود

خـٰـوابِ وَصـٓـــل

همین ساعت که ما داریم، خواب وصل میبینیم ؛

کسانی آنطرف دارند پیشِ یار میمیرند (:

#شهید_غیرت

رفیقِ روزای بی کسی

سلام و رحمت

علیرغم همه ی مسائلِ موجود توی زندگی... فراز و نشیبهایی که باعث غم میشه

مدتی هست که از فراقت سرگردانم

یا حیران

نمیدانم

خیابان به خیابان

کوچه به کوچه شهر

گذر میکنم تا بویی از طُ استشمام کنم

تا رویی از تو ببینم

ردّی ...

اثری ...

گذری ...

یا حتی به اتفاق هم که شده ... در هوایی که تو نفس میکشی نفس بکشم...

آه محبوبم...

تو هستی در کنارم

جایت امن است کنج قلبم...

زمانهایی که فرصت کوتاهی برای خلوت پیدا میکنم حیران و سرگردان پِیِ گمگشته ی خویش میجویم

گوشه کنار شهر رفقایی آرمیده اند... که رفیقِ روزهای بی کسی من شده اند

رفقایی از جنس نور و آفتاب...

باسم رب القلوب المضطربة

بنام پروردگار دلهای پریشان ...

آغاز شد دفتری نو ...

درروزگارانی که قلبمان آزرده بود از گزند زمانه و آدمیانش ...

لکن حضوری .. منور کرد قلبمان را ...

وگویا آب حیات بخشید وجودمان را ...

.

.

.

حال اینکه از فراق، مَهموم گشتیم ...